بین حس دوست داشتن و دوست نداشتن دست و پا میزنم...خدا کمکم کن..........
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:55  توسط آبی
|
اگر به تکامل رسیدن هر انسانی به قیمت دیدن رنج کشیدن و پیر شدن کسایی است که دوستشون داره،ترجیح میدم که هیچ وقت متکامل نشم...خدایا منو از چرخه تکامل حذف کن لطفا........
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:24  توسط آبی
|
دلم یک پیتزای گنده میخواد که روش پر پنیر و آویشن باشه........اووووووومممممممممم. ......
چه خوشمزه است..................
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:11  توسط آبی
|
دعوا میکنیم.من و مرد چشم میشی...با خودم فکر میکنم این چندمین دعوایی است که از روز اول زندگی زیر یک سقف انجام داده ایم؟همیشه انگار که وسط یک میدان جنگ هستیم...هر کس در جبهه خود بر علیه دشمن میجنگد...و تمام نیروی خود را برای سرکوب کردنش به کار میگیرد..انگار نه انگار که ما دو نفر روزی با خود عهد بستیم که در کنار هم باشیم نه مقابل هم.اما بیشتر روبه روی هم بوده ایم...او حرف میزند..حرف میزند...حرف میزند و من وسط این همه کلمه که در ثانیه ها به هوا ریخته میشوند به چیزی که نیست فکر میکنم...به چیزی که همیشه کم بوده است...
فقط اندکی همدلی..
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:6  توسط آبی
|
خواب میبینم حامله ام....سنگینی جسمی را درونم حس میکنم...ضربان قلبش.....مثل کرمی درونم میلولد و حرکت میکند....نگرانم...مضطربم.....دوستش ندارم..انگار که درونم اسیر است..تقلا میکند اما آزاد نمیشود....دست و پا میزند...آرامش ندارم...حس این که کسی را درونت اسیر کرده ای عذاب آوراست...دوستش ندارم..تنهایم...دوست دارم گریه کنم..از روی پوستم حسش میکنم..به شکمم دست میزنم . حسش میکنم....دوستش ندارم...دوستش ندارم م م م م م م م .....
....
....
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 15:15  توسط آبی
|
هیچ وقت ندونستم از زندگی چی میخوام،الانم نمیدونم هنوز.............
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 17:5  توسط آبی
|
کاش آدمهای دور و بر من اینقدر توی عشق و علاقه هاشون وفادار نبودن..کاش اینقدر راحت به اولین کسی که میرسیدن دل نمیباختن...و اینقدر هم احمقانه پای همین عشق الکی نمیموندن..
گاهی اوقات احمقانه بودن کارامون از دید بقیه مشخص تره ...........
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:7  توسط آبی
|
حالم از این طرز تفکر های قرون وسطایی به هم میخوره.....
از این ذهن های بسته...از این نگرش های خاک خورده و پوسیده......
وقتی ازدواج میکنی باید یاد بگیری که تنها مرد زندگیت ،همسرته...همونطور که قبلش هم پدر و برادرت هستن...
وقتی ازدواج میکنی اینو هم میفهمی که تنها زن زندگی همسرت تو نیستی...خیلی ها هستن که میان و میرن..شاید تو اصلی ترینشون باشی ،اما همیشگی ترینشون نیستی....
حالم از این مسائل به هم میخوره...دلم یک سنت شکنی اساسی میخواد.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 14:37  توسط آبی
|
جای من خالی است...
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار
جای من خالی است...جای من در میز سوم در کنار پنجره خالیست.
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب ها
جای من در چشم های دختر خورشید
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بیست
جای من در زندگی خالیست..........................
مهربانی را بیاموزیم.با صدای خسرو شکیبایی
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:51  توسط آبی
|
اگر روزی تهدیدت کردند،بدان که در برابرت ناتوانند
اگر روزی خیانت دیدی،بدان که قیمتت بالاست
و اگر روزی ترکت کردند،بدان که با تو بودن لیاقت میخواهد....
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 13:53  توسط آبی
|